تبليغاتX
قند عسل مامان و بابا
Lilypie 1st Birthday Ticker

یادم رفت بگم که تو ۱۰ روز گذشته فندقی من چهار تا دندون در آورده.
قربون اون دندونای فینگیلیت برم جیگرم!
اول پایین سمت چپ بعدش بالا سمت چپ و بعد بالا سمت راست و آخر سر هم پایین سمت راست.
حالا دیگه از پیرمردی در اومد ولی هنوز غر زیاد میزنه.

مامان پری براش آش دندونی خیلی خوشمزه پخت و یه ذره به امیرسام هم دادیم و دوست داشت.

مامان پری دستت درد نکنه!!!

ممنون مامان پری!!!

امیرسام هر روز صبح که از خواب بیدار میشه اونقدر سروصدا میکنه و غر میزنه تا بابایش رو بیدار کنه که ببرتش پیش مامان پری! خلاصه یک ساعت و نیم تا دوساعت پیش مامان پری هست و کلی بازی میکنه  تا مامانش بیدار شه و یخش باز شه و خوش اخلاق شه و... و صبحانه امیرسام رو آماده کنه.

ولی تا شب مامان پری که دلش طاقت نمیاره و کلی دلش برای امیرسام تنگ میشه و میاد پیشش  و باهاش بازی میکنه و مامان امیرسام هم کلی دعاش میکنه.


راستی یادم رفت بگم:

سوم مهر ماه که گذشت وبلاگ قندعسل یک ساله شد.

هورااااااااااااااااااا

"قندعسلی تولد وبلاگت مبارک"

"اولین پست وبلاگ قندعسل"

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط مهرنوش  | 

همسرعزیز و مهربونم....

"تولدت مبارک"

امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی و سه تایی در کنار هم زندگی شیرینی رو در پیش داشته باشیم.

اینم چند تا عکس از امیرسام برای بابایی مهربون!

بابایی عزیزم تولدت مبارک!

مرسی فندعسلم!!!

امیرسام کاملا چهار دست و پا رو یاد گرفته!!!

خسته شدم!!!!

الان تازه بیدارشدم بداخلاقم!!!

مامانم پای این جوجه آبیه دراز شده از بس تو کشیدیش!!!


دالییییییییییی!!!!

حالا دیگه میتونم ببینم بیرون چه خبره!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط مهرنوش  | 

امروز ۲۲ آبان ماهه. تو آبان ماه تولد زیاد داریم.
اول تولد مامان ناهید خوشگلم رو تبریک بگم که ۱۶ آبان بود.
مامان گلم تولدت مبارک. ایشالا که صدو بیست سال زنده باشی و سایت بالای سرم باشه.

اینم یه عکس خوشگل امیرسام برای مامان ناهید!

امروز تولد خاله مهرآفرین بود. خاله کوچولو ۲۰ سالگیت مبارک.  امیدوارم تو زندگی به هر آنچه دلت میخواهد برسی خواهر گلم.

ولی خاله میگن: "سن که رسید به بیست باید به حالش گریست" باور کن!!!

۲ آبان تولد عمو علی همسر گرامی خاله مهرناز بود. علی جان تولدت مبارک. امیدوارم که در کنار همسر مهربانت زندگی بس شیرینی داشته باشی و به همه آنچه بدان می اندیشی دست یابی.

مامان عمو علی همونیه که اون شب که رفتم بغلش گریه کردم؟ خب منو بیشتر ببر خونشون تا با هم بیشتر آشنا بشیم!!!

و مناسبت بعدی دیشب یعنی ۲۱ آبان، ۵۰ امین سالگرد ازدواج عمه عزیزم و همسر مهربانشون بود. که جشن مفصلی گرفته بودند و همه فامیل دعوت داشتند. چقدر دلمون میخواست که ما هم میرفتیم ولی متاسفانه بابایی امیرسام سرماخورده بود و ما ترسیدیم که به بقیه منتقل بشه.

ازراست: پدربزرگم و شوهرعمه مهربان و عمه عزیزم

عمه و عموی عزیز سالگرد ازدواجتان مبارک. انشالا سالهای سال در کنار هم با سلامتی و شادی زندگی کنید و سایه پر مهرتان بر سر فرزندان و نوه های دوست داشتنی تان باشد.

رومینا و پدربزرگ و مادربزرگ!روژینا و پدربزرگ و مادربزرگ!


این روزها بزرگ شدن امیرسام بیشتر به چشم میاد. اصولا بچه ایه که نمیشه به راحتی گولش زد.
غذا خوردنش که دیگه حکایتیه برای خودش.
امیرسام فقط ماست دوست داره. مثل باباییش!!!
همه غذا هارو به ضرب و زور ماست میچپانم اندر حلق مبارک. اگه ماست باشه دهن باز و اگه نباشه دهن فقل میباشد.
قبلا یه قاشق ماست میدادم و برای قاشق بعدی که دهنش رو حسابی باز میکرد غذا میذاشتم تو دهنش  ولی خیلی زود این کلک رو فهمید و حالا دهنش رو یه کم باز میکنه تا سر قاشق رو امتحان کنه. اگه ماست بود باز میکنه اگر نه قفل میکنه و همه محتویات قاشق رو میریزه!!!
ولی مامانش زرنگ تره. حالا سر قاشق رو ماست میذارم و بقیه اش رو غذا و با این کلک بهش غذا میدم.
البته وقتی میخوره و میبینه ماستش ناخالصی داره، با دهن پر شروع میکنه به قر زدن!!!

ماست ماست فقط ماست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امیرسام همچنان با علاقه بی بی انیشتین تماشا میکنه. البته گاهی هم کارتون های کانال جیتکس رو براش میذارم که همش انگلیسیه ولی یه ملافه روی تلویزیون میندازم تا فقط صدا رو بشنوه.
روز ها گاهی مجبور میشم یه ربعی براش بی بی انیشتین بذارم تا بتونم غذاشو آماده کنم یا خودم بتونم یه چیزی بخورم. ولی همش عذاب وجدان میگیرم.


امیرسام مدتیه که خوب فوتبالیستی شده. اول ها بطری خالی آب معدنی شوت میکرد و بعدش هم قاه قاه میخندید. ولی حالا باباش براش یه توپ ۴۰ تیکه اندازه خودش خریده و بیا ببین پدر وپسر چه فوتبالی میزنن!!!


حریف میطلبیممممممممممم!!!!!!!!

این تصاویر استیل جدید امیرسام میباشد!

امیرسام ارتباط مداد و کاغذ رو درک میکنه. هر بار که پشت  میز میشینم و میخوام یادداشت کنم و امیرسام تو بغلم باشه به زور مداد رو ازم میگیره و شروع میکنه به خط خطی کردن کاغذ!!!

مراحل در آوردن جوراب!

۱- با یک دست نوک جوراب را میگیرید.( در همان لحظه با یک قر و به همراه آن یک جیغ از حاضرین میخواهید که کلاهتان را درآورند چون دوست ندارید!)

۲- با یک حرکت سریع آنرا از پایتان بیرون میکشید:

۳- با یک قیافه پیروزمندانه طلب خود را از حاضرین اعلام میدارید:

امیرسام در طول روز دو بار میخوابه . یکدفعه بعد از صبحانه و یکدفعه هم بعد از ناهار و من خیلی خوشحالم!


عکس هایی جدیدی از تلویزیون دیدن امیرسام با اعمال شاقه!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مهرنوش  | 

قند عسلم هفت ماهه شد! هوراااااااااااااااااا!

عزیزم هفت ماهگیت مبارک! تو عسل منی؟ تو جیگر منی؟ تو نفس منی؟ تو عشق منی؟

امیرسامم داره بزرگ میشه و من هنوز حیرون روزگارم. هفت ماه گذشته و من هنوز این همه دلخوشی و عشقی رو خدا بهم داده رو نمیتونم باور کنم. میترسم همش یه خواب باشه و یهو از خواب بپرم.

روزم با صدای امیرسام شروع میشه ولی دلم هنوز یه کم دیگه خواب میخواد. واسه همین بابایی مهربون امیرسام رو میبره پایین پیش مامان پری تا امیرسام بازی کنه و قطره آهن بخوره. مامان پری به امیرسام نانای یاد داده. وقتی براش نانای میخونیم تو حالت چهار دست و پا شنا میره و باسن مبارک را تکون میده و میرقصه.یا تو همون حالت چهار دست و پا خوشو چپ و راست تکون میده. بچم رقاص شد رفت.....
 بعدش هم بابایی کولوچه رو میشوره و پوشکشو عوض میکنه و تر وتمیز میاره تا مامان که حالا سرحال شده بهش شیر بده.
بعدش از تخت میپرم بیرون و تا امیرسام بهونه صبحانه نگرفته واسش یه فرنی خوشمزه درست میکنم و برای باباش هم صبحانه. بعد پدر و پسر باهم صبحانه میخورند و روز آغاز میشود.
بعد صبحانه امیرسام باید زینک سولفات بخوره و بعدش هم بهش آب میدم. همیشه در تعجبم که این تربچه چقده تشنه است!

به خاطر کمردردی که این مدته دارم همسر مهربان تختمان را از طبقه قوقانی به ناهار خوری منتقل کرده اند و ما بس خوشحالیم و استراحت میکنیم. امیرسام هم صاحب یه پارک بازی شده و تخت ما جولانگاه او و اسباب بازی هایش است و درضمن منو هم توی آشپزخانه میبیند و چک میکند.

 امیرسام تازگی ها قلدر شده و زور هم میگه. انتظار داره تمام مدت مامان روی تخت دراز بکشه و شاهد بازی های ایشون باشه.
البته بعد از صبحانه یه چرتی میزنه و منم سعی میکنم تندتند کارامو بکنم و برای امیرسام نهار درست کنم. امیرسام سوپ ماهیچه رو از همه بیشتر دوست داره. بعدش هم قطره مولتی ویتامین میخوره وآب و دوباره بازی. وچرت بعدازظهر.
اغلب میذارمش تو کریر و بهش غذا میدم. برای خواب هم میذارمش تو کریر و میارمش دم میز کامپیوترم براش موسیقی های خودش رو میذارم و آروم تکونش میدم. امیرسام هم سرش رو به چپ یا راست میچرخونه طوری که جایی رو نبینه. اینطوری خودش رو برای خواب آماده میکنه.

وقتی از بازی خسته میشه فریاد میزنه. وقتی میرم طرف تخت هر جایی که باشه میچرخه مثل پرگار و خودشو به لبه تخت میرسونه و تمام بالا تنه اش رو میکشه بالا . یعنی بغلم کن.
وقتی هم که بغلش میکنم با سرعت نور هر چیزی که در ارتفاع ببینه بر میداره. انگار قبلا نشون کرده بوده. خلاصه محتویات روی بوفه و میزتلویزیون و میز نهارخوری و اپن هی جابجا میشن و حرکت میکنند.

امیرسام عاشق بابایشه. اصلا این دو تا یه رفاقت خاص و درخور توجه نسبت به هم دارند. طوری که امیرسام هر لحظه که بابایی رو ببینه صدا میکنه که باباش بره باهاش بازی کنه یا بغلش کنه. اگه امیرسام ببینه که باباش داره از در میره بیرون پشت سرش گریه میکنه.
بابایی هم جونش واسه امیرسام در میره. و نمیذاره خال به لباسش بی افته.
امیرسام هم یه خنده هایی تحویل باباییش میده نگووووووووووووو...

امیرسام و بابایی تو شهر کتاب!

امیرسام عاشق تلفن و کنترل و کیبورده.  با دست تایپ میکنه و وقتی میخوام از رو میز بلندش کنم چون دستش نمیرسه با پا میکوبه رو کیبورد.
امیرسام عاشق بی بی انیشتینه و روزی حدودا یه ساعت میبینه . البته جلوی تلویزیون نمیذارمش. روشن میکنم و بیشتر گوش میده. وقتی صدای فیلم خیلی توجهش رو جلب میکنه میچرخه و میاد لبه تخت به سمت تلویزیون و نگاه میکنه.
امروز هم براش گذاشته بودم که وقتی توی فیلم اسم مامان و بابا رو میگفت امیرسام هم عکس العمل نشون میداد و صدا در میاورد. خیلی باحال بود.
شب ها هم یا سوپ میخوره یا پوره. بعدش هم دوباره زینک و آب و خواب.............
امیرسام بین ۷ تا ۸ شب میخوابه و صبح ها هم ساعت ۶:۳۰ بیدار میشه.
تا حالا سیب و موز رو تو فرنی خورده. البته یه کم هم جدا بهش موز دادم. یه کم هم هندونه خورده.
هنوز دندون در نیاورده. ولی لثه هاش میخاره.
میخواستم از این به بعد براش پوشک پنبه ریز ببندم ولی متاسفانه پاش حساسیت داد و جوش های سفید زد. بنابراین دوباره رفتیم سراغ پمپرز. و جوش هاش یه روزه خوب شد.
امیرسام حالا دیگه میتونه چند دقیقه بشینه. و به شدت به پاهاش علاقه منده و تا میشینه اول میخواد پا هاش رو بگیره. ولی بعد یه مدت هم ولو میشه و از افتادن خودش خنده اش میگیره.

امیرسام کلا بچه خوش اخلاق و خنده روییه و وقتی آدمهای جدیدی میبینه زیاد غریبی نمیکنه.
قربونش برم آقاست بچه ام.

خدا تو رو برای ما همیشه سالم و سلامت نگه داره که طاقت یه لحظه ناراحتی و مریضیت رو نداریم جیگرطلا!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط مهرنوش  | 

خیلی وقت پیش بود که قرار این روز رو گذاشتیم. دلم میخواست همه میومدند و هم خودشون و هم دخترا و پسرای خوشگلشون رو میدیدم.
در واقع ما بیشتر از یکساله که هر روز با هم حرف میزنیم. تمام دوران بارداری همه نگرانی ها و خبرای خوب و خریدای خوب و .... رو با همدیگه تقسیم کردیم.
تو ماه فروردین هر لحظه منتطر به دنیا اومدن یکی از کولوچه ها بودیم. بعد از اون هم تا الان داریم با کمک های فکری به هم بچه هامون و بزرگ میکنیم. به جای نظر یک دکتر از نظر چند دکتر استفاده میکنیم. و تجربیات همدیگه رو به کار میگیریم تا شاید بهترین نتیجه برای بچه هامون حاصل بشه.
الان بعد از این مدت دیگه حتی یه روز هم نمی تونم ازشون خبر نگیرم. ممکنه به پست های تک تک شون نتونم جواب بدم ولی همین که می بینم هستند و میان تو نت خیالم راحت میشه که دوستام حالشون خوبه و مهمتر حال نی نی ها شون خوبه.
من برای این قرار خیلی هیجان زده بودم . وخیلی هم بهمون خوش گذشت.

۱۳۸۸/۶/۳۱

دسته جمعی بدون امیرسام

اینم امیرسام

امیرسام و صبا تربچه

دسته جمعی با امیرسام و ساندویچ های خوشمزه!!!
حالا کدوما رو بخوریم ساندویچ ها رو یا فندق ها رو؟؟؟؟؟

امیرسام و آمیتیس کولوچه

امیرسام و سورنا و روزبه (یک عکس مردونه)!

امیرسام و البرز (خوش تیپا جمعند!)

امیرسام و کیان عسلی

امیرسام و ثنا عسل طلا

زاوش و آرتین فینگیل طلا ها

بدون شرح!!!

مانی جیگرطلا

هلیا فندقی (شبیه امیرسام نیست؟)

پرهام خوش تیپ بلا

دیانا قینگیل طلا

آرشا خوش تیپ واویلا ( دستمال سرشووووووووووو!!!)

روزبه قند و نبات

اینم ایلیا تربچه نقلی

اینم حورا کلپچه

 ته طاقاری کلوپ باران توت فرنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط مهرنوش  |